تبليغاتX
*** بهار زندگی ***
* دلتنگی هایم *

بای...

سلام.الآن یک سال از ساختن این وبلاگ می گذره ...

من دیگه ازش خسته شدم تصمیم دارم یک وبلاگ جدید بسازم.

با افکار و عقاید دیگه...

اینم آدرس وبلاگ جدیدم   http://dooste-khoda.blogfa.com/

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 13:0 توسط * بهار خوشی * |

نبرد با سرنوشت...

سرنوشت*

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت،

در تهاجم با زمان،آتش زدم،

کشتم.

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم.

یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم.

من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم،

تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم.

من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت،

بهارم رفت ،

عشقم مُرد،

..................... .

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 6:24 توسط * بهار خوشی * |

بعد از مرگم...

چی بگم؟

آه بعد از مرگ من یک نفر می اید از جنس غزل

می نشیند در کنار قبر من نیمه شب قطره اشکی بغض سردی گریه ای

در سکوت سرد قبرستان صدایش مثل فریادی بلند مرده ها را نصف شب از خواب بیدار میکند

شمع تاریکی بروی قبر من روشن میکند

نام من بر روی سنگ می درخشد در دل چشمان او

بغض یاری میدهد

شانه های استوارش گریه را سر می دهد

من نگاهش میکنم من صدایش میکنم

او نمیفهمد حضورم را ولی خاطراتش را برایم مرور میکند

زندگی زیبا نبودعشق آمد زندگی یکبار دیگر جان گرفت زندگی زیبا شد

من و او در خیابان های رویا و خیال از پی اینده صحبت میکنیم

اشک یاری می دهد

میزند فریاد و میخواهد مرا

آه رویایم کجایی.آه رویایم بیا!

میروم دستش میان دست من اما چرا او نمیفهمد حضورم را

باز هم در آسمان خاطره باز از آن روز صحبت میکند

آه یادت هست ای رویای من روزهای با تو بودن عشق،دریا،شعر،غم

اه یادت است ای رویای من

میزنم فریاد و آری میدهم

او نمیفهمد حضورم را ولی..........

یک گل سرخ قشنگ میگذارد روی تاریخ وداع

میرود آرام

من صدایش میزنم

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 6:21 توسط * بهار خوشی * |

دنیای بی رحم...

بی رحم...

وای خدا جونم...چقدر دلتنگم...غروبا بدجور دلم می گیره...

اصلاً احساس خوبی ندارم خیلی وقته حالم خوش نیست،

سعی می کنم خودم را با چیزی سرگرم کنم یا تظاهر کنم چیزیم نیست،

تظاهر کردن خیلی سخته،ولی حس می کنم روحم بیماره و حالم بده

دارم خودم را با کتاب زبان انگلیسی و...سرگرم می کنم...

وقتی رفتم کلاس با دیدن استادمون خیلی خوشحال شدم،

ولی دوستام زیاد خوششون نیومده بود دلشون می خواست

یک استاد جدید بیاد ...ولی من دوسش دارم با دیدنش،فکر کردم

یک کم روحیه ام عوض شده ،سر کلاس که نشسته بودم ته دل

تعریفش می کردم و با خودم می گفتم...که یهو استادجونمون با

یه لبخند به من رو به بقیه کرد و گفت:(با شوخی)این بهار شیطونه...

یه جوری نگاش کردم و با خودم گفتم من شیطونم؟حالا کجاشو دیدی؟؟؟

یه شیطونی نشونت بدم که...آخه بیچاره من ساکت نشسته بودم و کاری هم

به کسی و چیزی نداشتم نمی دونم چرا گفت شیطونی؟(ولی من شیطون نیستم)

اگه بودم هم حالا دیگه مثل سابق نیستم...یادمه وقتی کوچیک بودم یکی بهم گفت:

چشات شیطونیه...آری ...شاید...ولی هنوز هیچکی منو نشناخته...

حالا خیلی تغییر کردم تا جایی که استادمون از حرف خودش پشیمون شد

و هی یه جوری نگام می کرد که چرا ساکتم...در همین موقع من که اصلاً

حواسم به کلاس نبود یه سؤال ازم پرسید:

Bahar:are you agree a girl with a boy a handshake for say hello in the iran?

منم گفتم:Yes,I am agree

دوباره دیدم سؤالش را تکرار کرد در حالی که از تعجب چشاش گر شده بود...

یهو به خود آمدم (در حالی که بقیه می خندیدند)در حال شرمندگی گفتم:

No,I'm not agree

لينك ثابت| نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 6:37 توسط * بهار خوشی * |

دلتنگی...

دلم گریه می خواد

گاهی اوقات دلم می گیرد، از همه ، از همه کس...از همه،حتی آن

دخترک سیاه چشم و ابرو مشکی، که تو ی آینه روبرویم ایستاده و

و با چشمان معصومش به من زل زده است.

حتی حوصله او را هم ندارم.

این جور وقتها زندگی حسابی سخت می شود وقتی احساس می کنی

حوصله کسی را نداری ...وقتی الکی به همه چیز و همه کس گیر می دهی

و دنبال دعوا می گردی،وقتی که حتی دلت می خواهد موهای صاف و

ابریشمی دختر توی آینه را بکشی،تا قدری گریه کند و دلت خنک شود .

اینجور وقتها می فهمم که دلم دوباره تنگ شده است.دلم تنگ شده است

برای آن حیاط...و بدوبدو کردن در آن ...برای آن کوچه...

برای ...دلم تنگ شده است برای دورانی که تمام ناراحتی هایم

با یک شکلات فراموش می شد.به گمانم آن زمانی که با عجله

در جاده زندگی می دویدم تا سالها را یکی،یکی پشت سر بگذارم

و به سرزمین بزرگسالی برسم، همان وقتها یه جایی وسط راه

دستم از دست کودکی ام رها شده و کودکی ام یک جایی آن دورها،

توی گذشته ها گم شده توی جنجال و هیاهوی زندگی و خاطراتش

در غبار زمان ،رنگ فراموشی گرفته.

نمی دانم، شاید، اما خوب می دانم که دلم تنگ شده ...

دلم تنگ شده برای کودکی ام...

 کم تحملم

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:43 توسط * بهار خوشی * |

نامهربون

نامهربون

اینجا کسی نیست که بخواد به دادت برسه دل بی کس و کار من

به آخر خط رسیدم بگو چی می خوای که دیگه سر اومده انتظار من

یه روز می خواستمت حالا ازت خسته شدم داری می شی بلای جون من

لعنت به من اگه دیگه بهت بگه پیشم بمون بگو چی می خوای از جون من

الهی روزی برسه تو آتیش کینه ی من بسوزی خاکستر بشی

جونتو آخر می گیرم و کاری می کنم که دیگه مثل خودم دیوونه شی

برو بزار تو غصه هام بمیرم و بسوزم و تنها باشم تو حال خودم

بی خیالت شدم دست از سر دلم بردار ...دیگه نمی خوام ببینمت

بسّه آخه چقدر می خوای مرو به بازی بگیری بشی که راحتم کنی بگی الهی بمیری

لیاقت منو تو نداری بخدا ...می دونم می ری ولی بدون ، بدون من کم می یاری

دلت می خواد وجود من واست بشه مجسمه تا هرجور دلت می خواد خوردم کنی جلو همه

دیوونگی کارته...بی مرامی تو خونته می خوام بزارمت کنار...قسمم به جونته

لينك ثابت| نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:38 توسط * بهار خوشی * |

آخه ظالم دست خودم نیست...

ظاااالم...

تو : ظالم

من : ساده

او: دروغگوو

شما : بی احساس

ما : مغرور

اینها یعنی چه؟؟؟؟؟؟؟

مگه همه ی ما بشر نیستیم ؟مگه همه ی ما از یه خاک آفریده نشدیم؟

پس چه فرقی بین ما باید باشد؟؟؟؟

چرا باید یکی خودش را برتر از دیگری بداند چه دلیلی دارد خودش را گم کند؟و...

آه دارم دیوونه می شم از دست این دنیا و آدماااش...متکبر ...خودخواه...دروغگوو...

دلم به حاله خودم می سوزه...دارم پا به پای این دنیای بی رحم تغییر می کنم...

منم می شم مثل این دنیا و آدماش...

منی که روزی از محبت و دوستی و عشق خوشم می اومد...

چه بر سرم اومد؟؟؟چرا تنفر کاشته شده تو دلم به جای دوستی؟

چرا از محبت و دوستی و عشق حالم بهم می خوره...

چرا از تنفر و نفرین خوشم می یاد؟

مگه مسببش .....نیستی؟؟؟...

آری....همه....آشغالین...کثافتین....بی شعورین....

منی که روزی از شعرهای وترانه های عاشقونه خوشم می اومد یهو چی شد؟؟؟

چرا جای اینهارو تنفر گرفته ؟چرا از ترانه های غمگین و نفرین خوشم می یاد؟؟؟

دل به هرکی دادم.....بعد فهمیدم......متأسفم برات.....(خیلی پستی همین)

دل زخمی... دل تنها وتکیده ...دل گریون....

ای دنیا می بینی این آدمات چقدر منو تغییر دادند؟؟؟

می فهمی منی که همش از محبت حرف می زدم ...حالا لبم داره به نفرین باز می شه...

آری تو و شماهاااا که منو به این روز انداختین لیاقتتون نفرینه....

عمرت الهی کم نشه ولی پر از غصه بشه...(به جهنم)

باز امشب بی خوابم...حسّ خوبی ندارم...کاش صدات آرومم می کرد...(ای خدااااا)

دارم می میرم ای خدا حس می کنم حقیقته...(خیانته)

**************************************************

بازم از تو می نویسم روی نامه های خیسم...

می ریزه اشکهای مُردم از روی گونه های خیسم...

*************************************************

وقتی دلمو شکوندش اومد که پیشم بمونه...ولی دلی که شکسته

بشه محاله درست بشه...بگین بهش نمی شه... منت نکش

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 7:19 توسط * بهار خوشی * |

ای دنیای بیرحم...

مُردم

ای دنیای نامهربان ، می خواهم پاک باشم

و پاک از تو جدا شوم .

هر چه به من پشت کنی باز هم امیدم به خدایی است

که در تمام لحظات زندگی ام نگهدارم است.

می خواهم پاک باشم تا به همه پروانه ها گل لبخند هدیه دهم،

تا خدا شاپرکها را به خانه ام بفرستد.

ای دنیای بی رحم...

هر چه ستمت زیادتر شود باز هم تحمل می کنم،

زیرا خدا با صابران است.

*************************

آه...

ته مونده ی خیالت جا مونده توی ذهنم

آرزوهامو باختم ............

اشکم می باره نم نم...............

یادم می یاد.......................

نمی دونم کدوم شب؟

نمی دونم چه سالی؟

اما تو ....................

زدم به بی خیالی ی ی ی..................

تمام یادگاریت همین یه دنیا غم بود.......

اون همه بی تابی هام تو چشمای تو کم بود...

روزاااااا چشام به ساعت.....................

شبااااا گریه می کردم.........................

کاش ......فقط گریه می خوام.........

کی می دونه این حسرتا...........ولی نه دیگه مهم نیست

از این گریه چی می دونی....نه دردمی ....نه درمونی...(آشغالی)

آه ای دنیای بی رحم..............................

لجم می گیره.......................(خیلی پستی)

از این دنیا و آدماش و ...........لجم می گیره

لجم می گیره..................متنفرم........

خسته شدم ..............بسّه دیگه...........

خدیاااا خودت آرومم کن باز مثل همیشه تو مهربانترینی ...

پس باز خواسته ام را می گم....می خوام جوان بمیرم.(الهی آمین)

لينك ثابت| نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 8:45 توسط * بهار خوشی * |

نفرین قلبم بر تو باد...

فریاااااااد

***************************************

الهی که چشمات به راهی بمونه....فقط جغد شومی رو بومت بخونه

الهی دستات بشه تشنه ی گل....نمونه تو سختی براتون تحمل

بیاد روزگاری که تنها بمونی...فقط وقت مرگ قدر من را بدونی

الهی توی غربت یه عمری بسوزی...آخ بشینی به جاده همش چشم بدوزی

الهی که شبهات بشه بی ستاره...حریر خیالت بشه پاره پاره......

یکی هم نباشه که حالت را بپرسه....بمیری بپوسی توی قلب خسته

در آرزوهات بشه قفل و بسته...بخشکند گلاتون همه دسته دسته

الهی به بستر بیفته عزیزت...پس از مرگ یارت..............

به خدا التماس کردم تا عشقت را بر سر راهت قرار دهد...

اما کنون از اعماق جان خسته ام فریاد بر می آورم نفرین قلبم بر تو باد...

نفرین قلبم بر تو باد..........

تو اونی که هر جا قدم بر می داری همیشه به روی دلی پا می زاری

واست گریه ی من دیگه حرومه...حرومه..................

حقته.............

لينك ثابت| نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 6:41 توسط * بهار خوشی * |

ماتم تو آرزومه...

خسته ام....

 

خسته ام از لبخند اجباری...خسته ام از حرفای تکراری

خسته از خواب فراموشی...زندگی با وهم بیداری

این همه عشقای کوتاه و این تحمل های طولانی

سرگذشت بی سرانجام و گم شدن تو فصل طوفانی

حقيقت پیش روم بود ولی باور نمی کردی...

همین روز روشن هم نگاه خورشید می کردیم

نشستیم روبه روی هم تو چشمامون نگاهی نیست

نه با دیدن نه با گفتن به قلب لحظه راهی نیست

این همه عشقای کوتاه و این تحمل های طولانی

سرگذشت بی سرانجام و گم شدن تو فصل طوفانی

من و تو گم شدیم انگار تو این دنیای وارونه

که دریاشم پر از حسرت همیشه فکر بارونه

سراغ عشقو می گیریم توی اشک گریه آخر

توی دریای ترک خورده میون موج خاکستر

اون همه عشقای کوتاه و این تحمل های طولانی

سرگذشت بی سرانجام و گم شدن تو فصل طوفانی

************************

آخ که عجب رویی داری بازم .................

خودم دیدم بابا خودم دیدم که ................................

چرا نمی گی راستش را که.........

من می دونم من می دونم تو دیگه .............

این همه خوبی به تو ببین چه اومد به سرم

حالا یاغی شده رفته واسم ...

.برای آش سردشون چه کاسه ی داغی شده

گریه و التماس تو قشنگیه خیالمه

کشتن و آتیش زدنت آخره عشق و حالمه

پشت سرم گفتی که من درگیر و قاطی و پاتی ام

تف به مرامت ...عوضی ...از سرتم زیادی ام

ببین چه جوری بی تو دوباره جون می گیرم

فکر نکنی نباشی بدون تو می میرم

برای من چی هستی یه لکه ی سیاهی

آخره آش ولاشی... تو زاده ی گناهی

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 7:5 توسط * بهار خوشی * |

دلتنگی...

دلتنگی

دلتنگی...دلتنگی...دلتنگی...

آدم که دلتنگ میشود...چه فکرها که نمیکند...

چه اندیشه ها که در خیال خود ندارد...و چه رویاها...

که گاه خنده را طرحی می کند بر لبان...

و گه غم را بغضی میکند شکسته در سینه

تا در پی بهانه...

قطره اشکی جاری شود بر گونه ها

لينك ثابت| نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 9:39 توسط * بهار خوشی * |

خدای من...

allah

خداي من


خواندمت، پاسخم گفتي؛


از تو خواستم، عطايم کردي؛


به سوي تو آمدم، آغوش رحمت گشودي؛


به تو تکيه کردم، نجاتم دادي؛


به تو پناه آوردم، کفايتم کردي؛


خدايا


از خيمه‌گاه رحمتت بيرونمان نکن


از آستان مهرت نوميدمان مساز


آرزوها و انتظارهايمان را به حرمان مکشان


از درگاه خويشت ما را مران


اي خداي مهربان


بر من روزي حلالت را وسعت ببخش


و جسم و دينم را سلامت بدار


و خوف و وحشتم را به آرامش و امنيت مبدل کن


و از آتش جهنم رهايم ساز


...خداي من


اگر آنچه از تو خواسته‌ام، عنايت فرمايي، محروميت از غير از آن، زيان ندارد


و اگر عطا نکني هرچه عطا جز آن منفعت ندارد


يا رب! يا رب! يا رب!


خداي من


اين منم و پستي و فرومايگي‌ام


و اين تويي با بزرگي و کرامتت


از من اين مي‌سزد و از تو آن...


...چگونه ممکن است به ورطه نوميدي بيفتم در حالي که تو مهربان و صميمي جوياي حال مني

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 9:14 توسط * بهار خوشی * |

فرسایش روح

دلتنگ 

چی شد یهو؟ چه اتفاقی افتاد؟ کجا رفت پس؟

اصلا چرا این اتفاق افتاد؟

مسببش کی بود؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چی شد؟

 کجا رفت اون "..." که همیشه

شاد و سر حال و خندون بود، اونی که همیشه همیشه

همشیه خنده روی

لباش بود، غم توو دلش جایی نداشت،

همیشه شمع محفل بود، مهربون و با

ایمان و محکم و مقتدر... چی شد یهو؟

چه اتفاقی افتاد؟ کجا رفت پس؟ اصلا

چرا این اتفاق افتاد؟ مسببش کی بود؟

کی باعث شد به این روز بیفتم؟ هر

کی بود خدا لعنتش کنه، خودم بودم؟؟؟ نه،

 طفلی دلم بود، برات متاسفم ای

دل ساده، برات متاسفم...

بعضی وقتا اونقدر دل آدم میگیره، اونقدر ناجور

میشکنه، و اونقدر تنها میشه که تازه یاد خدا میفته

 و اونقدر دست به دعا و

نیایش می بره که دیوونه میشه...

لينك ثابت| نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 8:25 توسط * بهار خوشی * |

پروردگاراااااااااااا

خدایااااااااااااا


اى خداى بزرگ، اى ايدهآل غايى من، اى نهايت آرزوهاى بشرى، عاجزانه در مقابلت به خاك مىافتم، تو را سجده مىكنم، مىپرستم،

 سپاس مىگويم، ستايش مىكنم كه فقط تو، آرى فقط تو اى خداى بزرگ شايسته سپاس و ستايشى، بزرگی، فقط تويى، گمشده من تويى...

ولى افسوس كه اغلب تظاهرات فريبنده و زودگذر دنيا را به جاى تو مىپرستم. به آنها عشق مىورزم و تو را فراموش مىكنم!

اگرچه نمىتوانم آن را هم فراموشى )بنامم( چون يك زيبايى يا يك تظاهر فريبنده نيز جلوه توست و مسحور تجليات تو شدن نيز عشق به ذات توست.


من هرگاه مفتون هرچيز شده ام، در اعماق دل خود، به تو عشق ورزيده ام، بنابراين اى خداى بزرگ، تو از اين نظر مرا سرزنش مكن.

 فقط ظرفيت و شايستگى عطا كن تا هر چه بيشتر به تو نزديك شوم و در راه درازى كه بهسوى بوستان بی انتها و ابدى تو دارم، اين سبزهها و خزههاى ناچيز نظر مرا جلب نكند و از راه اصلى باز ندارند.

 

 


در دنيا، به چيزهاى كوچكى خوشحال مىشوم كه ارزشى ندارند و از چيزهايى رنج مىبرم كه بی اساسند. اين خوشحالیها و ناراحتیها دليل كم ظرفيتى من است.

 


هنوز گرفتار زندان غم و اندوهم. هنوز اسير خوشى و لذتم... كمندِ درازِ آمال و آرزو، بال و پرم را بسته، اسير و گرفتارم كرده و با آزادى، آرى آزادىِ واقعى خيلى فاصله دارم.

 


ولى اى خداى بزرگ، در همين مرحلهاى كه هستم احساس مىكنم كه تو مانند راهبرى خردمند مرا پند و اندرز مىدهى، آيات مقدس خود را به من می نمايى و مرا عبرت می دهى!

 

چه بسا كه در موضوعى ترس و وحشت داشتم و تو مرا كمك كردى. چيزهايى محال و ممتنع را جنبه امكان دادى و چه بسا مواقع كه به چيزى ايمان و اطمينان داشتم

  ولى تو آن را از من گرفتى و دچار غم و اندوهم كردى و به من نمودى كه اراده و مشيت هر چيز به

دست توست. فعاليت مىكنيم، پايين و بالا می رويم ولى ذلّت و عزّت فقط به دست توست.

لينك ثابت| نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 10:39 توسط * بهار خوشی * |

بار خدایااااا..........

خدایااااااااااااااااااا

خدایاااااااا ........

 ..................................................

خنده ی زورکی....نگه داشتنه اشکام........و........دعاهام..........

خدایا منو از دست این زمونه نجات بده.........................

.

لينك ثابت| نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 1:7 توسط * بهار خوشی * |

خدایاااااااا

اي خدا Hard دلم Format مکن .................................... Filed من را خالي از برکت مکن

Option غم را خدايا On مکن ........................................ File اشکم را خدايا Run مکن

Deltree کن شاخه هاي غصه را .................................. سردي و افسردگي هر سه را

Jumper شادي بيا تا Set کنيم ..................................... سيستم اندوه را Reset کنيم

نام تو Password درهاي بهشت ................................ آدرس Email سايت سرنوشت

اي خدا روز ازل Cad داشتي .................................... Mouse بود اما مگر Pad داشتي

که چنين طرح 3D مي زدي ...................................... طرح خود بر روي CD مي زدي

تا نيفتد Bug در انديشه مان ................................... تا که ويروسي نگردد ريشه مان

اي خدا بر ما ايمن فرست ......................................... بهر دلهاي پر آتش Fan فرست

اي خدا حرف دلم با کي زنم .................................... Help مي خواهم که F1 مي زنم

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 21:50 توسط * بهار خوشی * |

احساس

کلیپ احساس را براتون گذاشتم اگه دوست دارید بر روی لینک

پایین کلیک کنید:

 

 

لينك ثابت| نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 6:56 توسط * بهار خوشی * |

افسوس...

گریه

من چه ساده ام و از صداقت سرشار ....

اما...

دنیا پر از ریا ودروغ و مرا نیز اینگونه می خواهد...

امروز بر سادگی خود گریستم ...و یا نه....خندیدم

وقتی دیدم چه راحت به اتهام ساده دلی ،

دل دیگری را رنجاندم...

آیا گناه از من بود که بی ریا بودم؟...یا نه....

یا گناه از نگاه دیگران است که مرا ریاکار می خواهند...

چگونه تاب آورم این نگاههای سنگین را...

می گریزم و خود را تنها می یابم.

در تنهایی غرق سکوت می شوم...

سکوتی سنگین که راه فریاد را بر من می بندد

و چه زجرآور است فریادی که در درون

سینه ام حبس شده است...

کاش میمردم

دیگر طاقت این زندگی را ندارم

کاش می شد امشب که می خوابم دیگر بیدار نمی شدم

لينك ثابت| نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 0:8 توسط * بهار خوشی * |

* سکوت مرگ *

سکوت مرگ

سلام

خوبین؟؟؟

کلیپ آخرین معشوق را که خیلی وقت پیش ساختم را براتون می زارم

اگه دوست داشتین بر روی زیر کلیک کنید:

 

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 10:26 توسط * بهار خوشی * |

کلیپ هایم...

سلام دوستای گلم

 

از حالا تصمیم گرفتم کلیپ هایی که خودم ساختم را تو وبلاگم براتون بزارم

 

امیدوارم خوشتون بیاد

 

اگه دوست داشتید ببینید بر روی لینک پایین کلیک کنید:

 

 

لينك ثابت| نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 6:10 توسط * بهار خوشی * |

غم دختر دریا رو تو دنیا کی می دونه×××حرفای نگفتنی رو از چشاشون کی می خونه ×××

 

 

 

دختری کنار دریا گیس آبو شونه می کرد

وقتی دست می کرد تو موجها دریا رو دیوونه می کرد

واسه ابرا آرزو بود زیر پای اون بمیرن

ماهیها صف می کشیدن که یه روز اونو ببینن

وقتی راه می رفت رو شنها قدماش خیلی گرون بود

زیر پای اون نشستن آرزوی این و اون بود

پریا برای دختر روی آب خونه می ساختن

صدفها برای سینه اش مروارید به هم می بافتن

ولی تو چشم سیاه دخترک یه غمی نشسته بود

یه چیزی که آروم آروم دلشو شکسته بود

اما هیچ کس نمی دید قطره اشکو روی گونه اش

اما هیچ کس نمی پرسید چه غمی داره رو شونه اش

**************************************

بای بای

 

دیگه آپ نمی شه

 

دیگه ................

لينك ثابت| نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 23:8 توسط * بهار خوشی * |